تبليغاتX
ناگفته های تنهایی
امشب به قصه دلم گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

شما معنی دست سرنوشتو میدونین؟ میدونین چرا این دست نامرئیه سرنوشت بعضی وقتا اینقدر بیرحمانه عمل میکنه؟ من که تو کارش موندم.

بعضی وقتا ادم یه جریاناتیو از زندگیه بعضی آدما میفهمه که جز دلسوزی کار دیگه ای ازش برنمیاد. من نمیدونستم مربیه مهربونه مهد بردیا مریم جون, همون که از مادرم برای بچه ها مهربونتره, همون که بردیا هر روزو شب اسمشو میبره,  همون زن مهربونی که عسقو نصبت به بچه ها از تو چشمای دلسوزش به وضوح میشه خوند خودش بچه دار نمیشه!!!!!!!! خدایا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ وقتی فهمیدم که 20 ساله که ازدواج کرده ولی بچه دارنمیشه و کلی هم دوا درمون کرده  که بی جواب بوده. نمیدونین تو این مدت 4 ماهی که بردیا به اون مهد میره من از این زن چه عطوفتی دیدم چه  احساسه لطیفو مادرانهای..............

با چه لبخندی بچه ها رو میبره دستشویی و اونا رو میشوره حتی منم پسرمو با این لبخند  نمیشورم تازه گاهیم از این کار کلافه میشم ولی اون.........

همیشه وقتی میرم دنبال بردیا میبینم که تا دستو روی اونو تمیز نشوره به من تحویلش نمیده  و با چه عشقی جلوی پله ها میادو اونو تحویل میده.  دلم خیلی شکسته خیلی ناراحتم از ته دل لز خدا خواستم تا فرزندی به اون عطا کنه . آخه چرا همه میگن حکمت خداست آخه حکمت چیه که این زن که با بچه های دیگران سر کار داره هرروز شاهد مادراییه که بچه هاشونو میارنو میبرن ولی خودش........... خیلی باید براش سخت باشه چون اون زنه و پر از احساس زنانه و لطیف که فرزندی نداره که این محبتو جرعه جرعه در وجود اون بریزه و سیرابش کنه براش دعا میکنم  تا چراغ خونش روشن بشه.

من دریافتم که در همه حال شکر خداوندو بجای بیارم و راضی باشم به رضای اون .من مشکل خودمو میپذیرم و صبورم تا هر وقت صلاح خودشه  اونو حل کنه زندگیه آدما پر از فرازو نشیبه و هر کس مشکل زندگیه خودشو داره یاد یه حرف قشنگی از فرنوش دوستم افتادم که چند روز پیش گفت خیلی جالبه.

میگفت: اگه همه مردم دنیا دور یه میز جمع بشن و هر کسی مشکل خودشو وسط بذاره هیچکسی راضی نمیشه مشکل کس دیگه ای رو برداره واقعا راست میگه . پس هیچوقت ناشکری نکنیم . امیدوارم دست روزگار برای  همه خوب بخواد و از زندگیتون لذت ببرید.

 



 

پ.ن1: از همتون ممنونم که برام خوشحال شذین که مشکلم حل شده ولی باید بهتون بگم که هنز اصلا هیچ خبری نیست و فقط یه فرضیه است که شوشوخان بنده بخواد کاریو شروع کنه  و اون کار موفقیت آمیز باشه. پس من حالا حالا ها تو غربتم.

پ.ن2: احتمالا از فردا تا آخر هفته میام تهران باید به دیدن نی نیه فرنوش برم و یکسری کار عقب افتاده که باید انجامشون بدم.

پ.ن3: قضیه مربی شدن من تو باشگاه روزای چهارشنبه خیلی داره جدی میشه دیگه یواش یواش دارم به کلاس مربیگری فکر میکنم.

پ.ن4: یه چیزیو بطور واضح نمیتونم بیان کنم فقط اینو بدونین که حتی برای زیبایی و بدون فکر ص ی ا ص ی هم ص ب ض نپوشید  وگر نه بی هیچ دلیلی باید آب خنک بخورید .چون یه چیزایی در جریانه. اگه خواستین کامنت خصوصی بذارین.( پس بلوز, کفش, لاک!!!!, روسری,لباس زیر!!!,سایه چشم!!!)            ص ب ض , انگشتر زمرد!!!, ......  ممنوع برای خودتون گفتم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم آبان 1388 توسط نازی
نمیدونم چرا وقتی یه شرایطی پیش میاد که ادم به ارزوی قلبیش نزدیک میشه آرزویی که چند سال براش انتظار کشیده بجای اینکه از خوشحالی فریاد بکشه یه جورایی تازه به یاد داشته هاش میوفته و آنچه که تو این مدت اصلا بهش فکر نمیکرده تازه براش معنا پیدا میکنه. مثلا برادر خود من محسن کلی برای رفتن به کانادا تلاش کرد و انتظار کشید وقتی از سفارت بهش زنگ زدن که حتی بدون مصاحبه قبولش کردن که بره اونور آب اون شبو تا صبح نخوابیدو فکرو خیال به سرش زد بجا اینکه از خوشحالی پر دربیاره دمق شده بود حالا من تقریبا اون حسو دارم تجربه میکنم.

۲ شب پیش نزدیکای غروب بود که افشین بهم گفت داره یه جورایی یه کارایی صورت میده تا اگه خدا بخواد منو از این شهر جن زده ها نجات بده و امیدواره تا چند ماه دیگه یه خبرای خوبی بشنوه. فکر میکرد با دادن این خبر به من از شدت خوشحالی بپرم بغلشو ماچش کنم ولی نمیدونم چرا باشنیدنش حالم منغلب شد منی که روزو شب, شبو روز دارم دعا میکنمو به هر امامی متوسل شدم برای جدایی از تنهایی یهو رفتم تو لاک خودم اصلا نمیدونم چرا افشین با ناراحتی گفت تو رو هیچی خوشحال نمیکنه تو همش فقط میخوای غر بزنی میدونم دیگه تهرانم بریم یه غر جدید پیدا میکنی ولی اصلا این نبود اصلا این همه ماجرا نبود . اونشب بردیا که خوابید پتو رو تا خرخره کشیدم رو سرم تا مثلا بخوابم ولی تا صبح فکرم مشغول بود میدونید مشغول چی؟

تازه داشتم به زندگیم تو این شهر بطور جدی فکر میکردم به داشته هام به آرامشم به سکوتم به چیزایی که با رفتن از اینجا از دستش میدادم. تا بحال اینجوری فکر نکرده بودم. ولی الان دلم میخواست فکر کنم به خودم اجازه دادم فکر کنم. من اینجا داشته هایی دارم.....

اولین داشته من آرامشه با هم بودن در کنار هم بودن. منو افشین اینجا همدیگرو داریم پس طبیعیه که خیلی با هم باشیم بیشتر اوقاتمون با هم خلاصه میشه چیزی که شاید تو تهرانو اون شلوغیاش معنایی نداشته باشه. ما نمونه بارز و زیبای یک خانواده ۳ نفری هستیم که تو هم خلاصه میشیم. افشین بعد از کار میاد خونه و تا آخر شب ۳ تایی باهمیم با هم حرف میزنیم باهم غذا میخوریم با هم میخوابیم حتی اگه یکیمون خوابش نیاد بخاطر اونیکی دل به خوابیدن میده. صدامون از خونه بیرون نمیره بعضی وقتا همسایهمون فکر میکنه خونه نیستیم. من اینجا برانامه ریزی دارم برنامه ای که حتی یک روزم  ازش تخطی نمیکنم همه چی سر ساعت مقرر خودش اتفاق میوفته حتی بردیا هم به این برنامه عادت کرده. حتی برنامه غذاییمونم سر ساعتو روزشه.

اینجا کارای بیرونه خونمونم برنامه و ساعت خودشو داره حتی کارای بانکی بخاطر کوچک بودن شهرو سریع آشنا شدن با کارمندای بانک سریعو راحت انجام میشه. از نظر خریدو قیمتا هم باید بگم خیلی از تهران ارزون تره . اینجا بردیا بهترین مهدکودک رو میره با نصف قیمت تهران حتی فکر کنم اینقدر که مسئوولا و مربیای مهد برای بچه ها وقت میذارن تهران اینطوری نباشه. چرا من همش بد اینجا رو بگم یکبارم که شده با وجدان باشم و خوبیاشم بگم.

اینجا من بهترین باشگاه ورزشی رو میرم که شعبه تهرانه به نظرم از شعبه اصلیش خیلی بهتره اینقدر جا افتادم که ازم خواستن روزای چهارشنبه بجای مربیمون من ورزش بدم. احساس خوبی دارم. ایجا سکوت مطل حکم فرماست میتونی خوب فکر کنی خوب استراحت کنی خوب بپوشی خوب بگردی. فقط یه چیز کمه اونم همزبونه اونم دوسته که نایابه مردماش غیر قابل تحملن . اینه که اذیتم میکنه من این همه چیزو از دست میدم ولی دور هم بودنو بدست میارم. اینه که ۲ روزه ذهنمو خراب کرده. اونجا با ترافیکش معلوم نیست افشین کی بیا خونه تا بخوایم با هم باشیم. یا اینکه من اینجا در مدت زمانی کوتاهی مثلا ۱۰ دقیقه بردیا رو به مهد میبرم که اصلا هم نزدیکمون نیست و ببرمیگردم ولی اونجا خدا میدونه کی برمو کی برگردم تازه اگه مهد خوب پیدا کنم.

دلم میخواست فریاد میزدم و به افشین میگفتم اگه قراره با رفتنمون منو تو از هم دور بشیم تا ابد اینجا پیشت میمونم من از دور شدن میترسم.من از بهم خوردن آرامشم میترسم.تو واجب تر از همه خانوادمی تیی که برام میمونی تا ابد. ولی نمیدونم چرا حتی قدرته داد زدنم نداشتم. این آرزوی منه که داره به لطف پروردگارم شکل میگیره ولی نمیدونم چرا بهم ریختم.

فکر میکنم افشین با انجام دادن این خواسته من عشقشو تا ابد بهم ثابت کرده باشه ولی من چکار کردم منم عشقمو ثابت کردم؟البته هنوز هیچی معلوم نیست همش در حد حرفه برام دعا کنین


پ.ن۱: دوست گلم فرنوش الان بیمارستانه و منتظر دکترش که همین امروز زایمان کنه. نبودن شوهرش کنارش خیلی براش سخته براش دعا کنین.

پ.ن۲:بدجوری هوس قهوه ترک کردم منتظرم افشین بیاد خونه تا با هم بخوریم.حیف که فال بلد نیستم بگیرم.

پ.ن۳:مواظب خودتون باشین میگن آنفولانزا بدجوری داره قربانی میگیره.

 پ.ن داغ داغ: نی نی فرنوش دنیا اومد به اونو شوهش تبریک میگم . میتونین برین تو سایتشو ببینین. همون سایتی که نوشتم فرنوش +دوست قدیمی.

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 توسط نازی
آرزوهای ما همچون هدیه ای زیبا برای کودکی بی قرار است.

باور ما آنستکه ارزوهامون به حقیقت بپیوندد.

خودمون را به آرزوهامون بسپاریم و اجازه بدیم در پی اون پرواز کنیم.

آرزوهایی را آرزو کنیم که همیشه در آرزویش بودیم.

در رویا و خیال کودک بشیم. برای درآغوش بودن ارزش قائل بشیم.

با نور بازی کنیم و بدنبال حبابهای هوا بدویم. خودمون را در احساسات غرق کنیم و دنیا را تازه و نو ببینیم.

در رویا و خیال قهرمان بشیم.

دنیا را حفظ کنیم.

بر بدیها پیروز شویم.

صلح را پایدار کنیم.

دنیا به رویا های ما احتیاج داره پس اونارو ادامه بدیم.

آرزوها رو مال خودمون کنیم و به دیگران منتقل کنیم.

ما خودمون را بازنده نگاه داشتن آرزوهامون خواهیم یافت.

زندگی کردن را به دیگران نیز بیاموزیم.

اجازه بدیم هرکس زندگی خودش را آرزو کند.

اجازه دهیم هرکس در خیال خودش یه قهرمان باشد.



پ.ن۱: حالم خیلی بهتره.امان از دست این سرماخوردگیهای جدید.

پ.ن۲: از وقتی با فرنوش دوست قدیمیم حرف زدم یه تغییراتی تو خودم ایجاد کردم که ازشون راضیم.

پ.ن۳: مهدکودکا علاوه بر مزایایی که دارن یه معایبی هم دارن که قابل اغماض هم نیست اونم یاد گرفتی چیزای بد از همدیگه است. دیروز بردیا حرف خیلی بدی زد که برق از سرم پرید به اینجای قضیه دیگه فکر نکرده بودم. حالا شما بگید چکار میشه کرد؟

پ.ن۴: بالاخره منم به جرگه لپ تاپیها پیوستم. یه هدیه از طرف افشین. این روزاهم که پیدام نبود دنبال کاراش بودم. اتصال به شبکه و.... الان همه چی ردیفه.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط نازی
جشن میگیرم!

که زنده ام.........

که برنده شده ام........

که روزگار بر من سخت گرفته ولی هنوز سر پا هستم.........

که میتوانم احساس کنم......

که پرنده کوچک امید و خوشبختی به سراغم آمده و نسیم عطر بهار را برایم به ارمغان آورده است....

که تن سالم دارم و گامهایم من را به هر کجا که اراده کنم میبرند...

که غروب آفتاب را با رنگ ارغوانی و سایه های طلایی میتوانم ببینم....

که گل سرخ بالاخره شکفت...

که گریه میکنم...

 که بیاد همه هستم....

که باد پیام امید برایم می آورد....

که عاشقم و دوست دارم....

که یکبار عاشق بوده ام....

که تمام دنیا و هستی بخاطر ما انسانها خلق شده است....

که اگرچه حق با من بود ولی از گناه دیگری گذشتم....

که باران میبارد و بر همه رحمت و نعمت می آورد...

که در چرخش گیتی اشرف مخلوقات هستم....

.

.

.

.

من کمال خودم را جشن می گیرم به همین نا کاملی که هستم.

من خنده ام را در میان اشکهایم جشن میگیرم.

بخاطر آنکه هستم و احساس میکنم جشن میگیرم.

من شادم که هستم و بودن را جشن میگیرم.

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم آبان 1388 توسط نازی
اگر مالک تمام دنیا بودم,

تنها به یک شهر قانع می شدم,

ودر آن شهر تنها به یک خانه,

و در آن خانه تنها به یک اتاق,

و در آن اتاق تنها به یک بستر,

چون آرمیدن در آن چیزی است که بر آن عاشقم.



پ.ن۱: بعضی مواقع در طول یه مدت کوتاهی مثلا یک هفته هر چی بلاست سر آدم میاد تو این یک هفته من دقیقا مشغول رسیدگی به این بلایا بودم. که یکی از اونها یه ویروس کاملا نایاب بود که وارد کامپیوترم شد و تمام سیستممو نابود کرد.

پ.ن۲: دیروز مادرم اومد پیشم ازمون مراقبت کنه چون منو افشین شدیدا سرماخوردیم و همش نگران بودیم بردیا از ما نگیره. الانم مادرم رفت منم اصلا حالم خوب نیست دلم برای خونمونو مادرم تنگه خدایا دلم گریه میخواد.............

پ.ن۳: تو این چند روز با این بلایایی که یکی پس از دیگری سرمون اومد همش به داشتن یه دوست خوبو قابل اعتماد فکر میکردم که از خواهر بهم نزدیکتر باشه بتونم باهاش حرف دلمو بزنم ولی تو این روزگار چیزی کمیابه همینه...........

پ.ن۴:کاش اینقدر آزاد بودم که همین الان از این شهر میرفتم کاش کاش کاش.......... لعنت به غربت لعنت به دوری ..................

پ.ن۵: حالم خوب بشه میام حتما یه آپ خوب مینویسم الان اصلا خوب نیستم اینارم با چشمانی اشکبار نوشتم. برام دعا کنین.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط نازی
سلام اینروزا خیلی سرم گرم بود حسابی سرماخورده بودمو از ترس اینکه بردیا نگیره خودمو بر خلاف میلم بسته بودم به قرصو شربت الان خیلی بهترم ولی این همه ماجرا نیست اینروزا سرم جای دیگه ای هم گرم بوده یعنی حسابی مشغولیات برام فراهم شده بود چه جورشم از نوع فضولی..... خوب چکار کنم از من چه توقعی دارین وقتی جلوی چشم آدم کارای منافی عفت میکنن نگاه نکنم خوب چشه دیگه میبینه نمیتونم بدوزمش که تازشم اونم چشم تیزبین من که از بچگی معروف بودم که پشت سرمم چشم داره !!!!!!!!!!!!!! اصلا از من توقع سر بزیری نداشته باشین که ازتون میرنجم آخه از من که تو عنفوان جوانی وقتی میرفتیم ویلامون رامسر با شریک جرمم(نمیتونم اسمشو بگم) دوربین شکاریه بابامو برمیداشتیم میرفتیم طبقه سوم شبا خونه های همسایه هارو دید میزدیم ببینیم کیا چه میکننو چیزای خوب خوب میدیدیم بعدشم صبحا از دیدنه قیافه هاشون کلی میخندیدیم که چه ها و اتاقاشون میگذره چه انتظاری دارین خدا منو بکشه ولی توبه کردما الانم کلی درزو دوزه خونمونو بستم که حتی یه روزنه هم به بیرون نداره وقتیم افشین غر میزنه که بابا خفه شدیم تو این خونه  روم نمیشه که بهش بگم آخه عزیزم شاید یکی باباش دوربین شکاری داشته باشه ........... 

خوب حالا بگذریم برسیم به اصل ماجرا............... جونم براتون بگه خونه ما بر یکی از بلوارهای خوش آب وهوای این شهر واقع شده که وسط بلوار هم یه پارکه خوشگله که عصرها معدن دختر پسرای عاشقو بی خونست که میریزن توی پارک به مخ زنی نخیرم هیچم از این جوونای عاشق نمیخوام بگم گوش کنین .... یه پل هواییم کنار خونمونه.

من همیشه که کارامو میکنم پشت پنجره آشپزخونه وایمیستمو بیرونو نگاه میکنم منظره پارک خیلی دیدنیه البته زمستونا دیدنی ترم میشه. فضای خوبیه. پشت پنجره وایسادنم هماناو دیدنه اتفاقهای مختلف هم همانا بعضیاشون جالبن و خنده دار ولی بعضیاشون قابل تامل...........

چند روز پیش  که بیرونو نظاره میکردم یهو چشمم به یه آقا پسری افتاد که همچین سرو وضع خوبو با شخصیتی داشت . یعنی اگه جایی میدیدیش آدم موجهی بود خوب که دقت کردم دیدم بععععععععععععله یارو از موجهی یه چیزیم اونور تره. دیدم این دخترای بیچاره که از رو پل هوایی دارن رد میشنو میرن اونور از پایین پل تماشایی داره که یارو رو بد جوری حالی بحالی کرده و همینطور از پایین پل مشغول دید زدنه پرو پاچه نوامیسه مردمه(حالا خوبه دامن پاشون نبود) بعد که دیگه خوبه خوب دقیق شدم دیدم بعععععععععععله یارو چشمش که به این نوایسه محترمه دستشونم جای دیگه داره کار میکنه چشمام داشت از کاسه در میومد اصلا باورم نمیشد تو روز روشن بر خیابون پر رفتو آمد اونم تو جمهوریه و ل ا ی ت ف ق ی ه یکی دست به عضو مبارک وایساده باشه. حالا نه یک ساعت نه دو ساعت چند ساعتم بابا لامذهب نمیدونم چی میکرد این همه ساعت اونجا این دخترای بیچاره مردمو زیرو زبر کرد .......

منم خون غیرت اجداد کرمانشاهیم بجوش اومده بود جون شما اگه زن نبودم یارو رو کشته بودم خوبه بخدا دختر ندارم با اینهمه غیرت....... هی خدا خدا میکردم یا افشین از راه برسه یا این طبقه بالاییمون که ۲ تا دختر دم بخت داره و خودشم کلی آب روغن قاطیه از راه برسه که نرسید. حالا هر روز اونم پشت پنجره بودا عهد اونروز پیداش نبود . خلاصه یارو چندینو چند ساعت به عمل منافی عفت خودش مشغول بودو دیگه ندیدم کی رفت خونشن دیگه بگیره بخوابه......... افشین که اومد براش تعریف کردم اونم اصلا باورش نمیشد میگفت مگه میشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فردای اونروز که داشتم دوباره بیرونو نگاه میکردم با تعجب دیدم ای دل غافل مثل اینکه یارو دیروز خیلی بهش مزه داده دوباره سر همون ساعت پیداش شدو دوباره مشغول به کار شدو دوباره تکرار مکررات............

روز سوم هم به همین شکل گذشت فکر کنم یارو تو زندگیش هیچ کاری نداشت غیر از همین عمل ........ یه ذره از عصبانیتم کاسته شده بود دیگه دلم براش میسوخت حتما مریض بود بیچاره که این کارو هر روز تکرار میکرد تو کتابا خونده بودم که بعضیا به یه مرضای ج ن س ی این چنینی دچارن احتمالا اینم همون بوده آخه بخدا اگه این پسرو جای دیگه میدیدین باورتون نمیشد که اینکاره باشه خیلی معقول بنظر میومد . خلاصه بدیدنش عادت کرده بودم و هر روز گزارش لحظه به لحظه ازش تلفنی به افشین میدادم. یه روز اومد ۱ ساعت بود رفت به افشین زنگ زدم با نگرانی گفتم نمیدونم چرا یارو رفت. افشینم همچین جدی گفت نگران نباش رفته ناهار بخوره برمیگرده .از خنده منفجر شده بودم هروقت یادم میوفته حرفشو خندم میگیره خیلی با مزه بود خلاصه توی این منطقه و این محل زیر پل هوایی به یارو خیلی مزه داده که هر روز میاد همینجا. حتما امروزم میاد. حالا اینا که شوخی بود ولی اگرخیلی دقیق به این اعمال این چنینی نگاه کنیم واقعا غمگین میشیم چرا ؟؟؟ شما میتونید راجع بهش حرفی بزنین ؟؟ یا شنیده هایی از این قبیل دارین؟؟ چرا جامعه ما بجای فکری کردن برای اینجور مرضها روشون سرپوش میذاره ؟ اصلا همه بد میدونن در موردش صحبت کنن ؟ بیایم واقع بینانه چند دقیقه هم شده در موردش فکر کنیم.

 


پ.ن۱: از فردا عصر قراره بیایم تهران دعا کنین به کارام برسم.

پ.ن۲: فوق العاده از زخم زبونو متلکهای بعضیا دلم گرفته.

پ.ن۳: امیدوارم یهروزی بیام تهران که دیگه برگشتی نداشته باشم.

پ.ن۴: از انتظار متنفرم. از شنیدنه حرف تکراری متنفرم.از دروغم متنفرم.

پ.ن۵: چرا همیشه آقایون باید یه چیزی برای پنهان کردن داشته باشن از مرموز بودن آقایون خوشم نمیاد


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط نازی
 

 

من سکوت مبهم یه خواهشم ,بنده فلسفه نوازشم

خیلی وقته دوباره تنگه دلم, تشنه شنیدن زنگ دلم

تا بپیچه توی گوش من صدات, صدای قشنگو خوب خنده هات.


دیده ام سوی دیار تو و در کف تو , از تو دیگر نه پیامی نه نشانی

نه به ره پرتو مهتاب امیدی,  نه به دل سایه ای از راز نهانی

 

دشت تف کرده و بر خویش ندیده, نم نم بوسه باران بهاران

جاده ای گم شده در دامن ظلمت, خالی از ضربه پاهای سواران

 

تو به کس مهر نبندی, مگر آندم که زخود رفته , در آغوش تو باشد

لیک چون حلقه بازو بگشایی , نیک دانم که فراموش تو باشد

 

کیست آنکس که تو را برق نگاهش می کشد سوخته لب در خم راهی؟

یا در آن خلوت جادویی خاموش, دستش افروخته فانوس گناهی

 

تو به من دل نسپردی که چو آتش , پیکرت را ز عطش سوخته بودم

من که در مکتب رویایی زهره, رسم افسونگری آموخته بودم

 

بر تو چون ساحل آغوش گشودم , در دلم بود که دلدار تو باشم

وای بر من که ندانستم از اول, روزی آید که دل آزار تو باشم

 

بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم نه درودی, نه پیامی, نه نشانی

ره خود گیرم و ره برتو گشایم زآنکه تو نه آنی, تو نه آنی


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط نازی

 

اینم عکس بردیا وروجک مامان نازی روز اول مهر جلوی در مهد کودکش. نمیدونم پسرم به کجا داره اینطوری نگاه میکنه ولی حسشو تو این عکس دوست دارم.

 

نه نه تو رو خدا اصرار نکنین پسرم اصلا قصد ازدواج نداره ..........اصلا راه نداره پسرم میخواد ادامه تحصیل بده ...... خوب حالا که اصرار دارین برین ته صف ببینم چی میشه!!!!!!!!!!!!!!!!!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سیزدهم مهر 1388 توسط نازی
نمیخواهم چنان بی نیاز باشم که تصور کنم خود به تنهایی میتوانم راه

پیش ببرم, یا چنان آزاد که نیازی نداشته باشم تا زندگی را با دیگری

تقسیم کنم,

و نمیخواهم چنان بر خود مسلط باشم, که نگویم خواهان توام,

نیازمند توام,

وهمیشه دوستت دارم.


  • فکر میکنم این چند وقته ۲ تا چیزه که منو موندگار کرده تو این شهرو یه کمی روحیمو عوض کرده. اونم یکیش مهد بردیاست که واقعا عالیه و مربیشو خیلی خیلی دوست داره و یکیشم کلاس بدن سازیمه که تنها جاییه تو این شهر دوست دارم. هم محیطشو هم مربیمو خیلی دوست دارم. اصلا اونجا که میرم احساس نمیکنم توی این شهرم آدمایی که میان یه جورایی متفاوتن و بعضا دوست داشتنی . خیلی باهاشون گرم نمیگیرم اینو تو این شهر یاد گرفتم که مثل سایه برمو بیام. در مورد مهد بردیا هم از کسی که بهم معرفیش کرده سپاسگزارم .
  • یه چیزی خیلی بامزه است اونم اینه که نمیدونم چرا از وقتی بچه دار شدم اینقدر برام خواستگار میاد یعنی چی آخه؟ سنم کم شده یا مثل دخترا شدم ؟ امروز دوباره جلوی در باشگاه یه خانومی که کلیم امروزی بود ازم خواستگاری کرد مونده بودم چی بگم .وقتی گفتم تازه بچه هم دارم از تعجب دهنش وا مونده بود باور نمیکرد فکر میکرد میخوام از سر بازش کنم کلی قسم و آیه حوردم تا باور کرد. تازه بعضی از این خواستگارا خداییش قابل تاملن نمیدونم چرا حالا سرو کلشون پیدا شده ۶ سال دیر اومدن. قبلا گفته بودم که عدد سنم داره برعکس میره از این روزاست که با بردیا بریم بیرون همه میگن خواهر برادرین............
  • بعضی خوابامو خیلی دوست دارم. خیلی دلم میخواد تو بیداریم اینطوری بود. گاهیم یه خوابایی میبینم که اینقدر دوست دارم اونییکه تو خوابمن هم این خوابو ببینن. یعنی واقعا اگه خوابی میبینیم که طرفمونم همونو ببینه چه شود خیلی بانمک میشه.

 


نوشته شده در تاريخ شنبه یازدهم مهر 1388 توسط نازی

دیشب بعد از اینکه شاممونو نوش جان کردیم نشستیم که سریال شمس العماره رو تماشا کنیم من که عاشق بازیه نیما شاهرخ شاهیم خیلی ازش خوشم میاد . هنوز سریال شروع نشده بود که افشین خان هوس نخ دندون به سرش زدو همینطور که داشت تلویزیون نگاه میکرد این نخو میکشید به هوار دندونای مبارک دیگه رسیده بود به دندونای آسیا که یهو با عصبانیت داد زد ای داد ای هوار که این نخ گیر کرده لای دندونه اون ته ته دهنم . حالا هی بکش هی بکش مگه نخه در میومد من از خنده منفجر شده بودمو صدای قهقهم خونرو برداشته بود هی میگفتم دندونتو نکنی از جاش با این بکش بکشی که راه انداختی اونم گیج شده بودو هی میگفت بیا ببین درش میاری. من که از تصور قیافه افشین در حالی که یه نخ دراز از یه طرف دهنش اومده بیرونو پریشونش کرده از خنده اشک از چشمام راه افتاده بود گفتم چه جوری درش بیارم . گفت : ببین با موچین در میاد. من که همینجوریشم هر کاری میخوام بکنم صد دفعه دست میشورمو میمیرم از چندش مونده بودم حالا چه جوری دستمو تا حلق در دهان شوشو جان فرو کنم . اومدم مثل دندون پزشکا نشستمو موچینو کردم تو حلقش حالا هی من میکشیدم اون میکشید مگه در میومد این نخه اینقدر محکم بود که نگو میترسیدم تازه پاره شه سرنخ دستمون نباشه. منم که با هر بار دست تو حلق بردن میدویدم دستمو میشستمو ضدعفونی میکردم دوباره میومدم از اول شروع میکردم وای که نمیدونین عین فیلمای کمدی شده بود منم که اون وسط هی میخندیدمو سر بسرش میذاشتم که فردا صبح با این نخ آویزون از دهنت چه جوری میری سر کار؟؟؟؟؟؟؟ اونم که عصبانی شده بود میترسید دادو فریادی سرم بکشه دیگه من کاری براش نکنم ساکت یه گوشه نشسته بود بعد نیم ساعت کندو کاو دیدم از دست من یکی بر نمیاد.(خوب شد دندون پزشک نشدما ) خودش با موچین افتاد به جون دندونش البته با هرهرو کرکر من که از خنده سیاه شده بودم آخرش یه لبخند ملیحی به صورتش نشست که فهمیدم درش آورده و کار با موفقیت تموم شد آخه من مونده بودم خداییش تو این شب کجا بریم یا زنگ بزنیم به کی بگی که نخ لای دندونه شوهرمون گیر کرده هیچکس باور نمیکرد همه فکر میکردن سر کارن گفتم حالا تو این شبی نخ دندون برای چت بود بابا تا تو باشی دیگه هوس اینجور چیزا به سرت نزنه. وقتی کارش تموم شد یه دفعه بردیا گفت تموم شد برگشتم نگاه کردم دیدم ای دل غافل سریاله تموم شده تو این مدتم بردیا مشغول دیدنه سریاله بوده و مارو تحویل نمیگرفته. این قضیه رو تعریف کردم یاد یه جریان دیگه افتادم که دوست دارم تعریفش کنم بخندین .یادتون باشه به من نخندینا به جریانه بخندین...........

 

 چند ماه پیش بود که یه شب موقع خواب دیدم این حلقم خیلی برام گشاد شده از دستم میوفته منم که اصلا جون شما عادت ندارم بدون حلقه بخوابم چون میترسم تو خواب یکی عاشقم بشه اونوقت چجوری ثابت کنم شوهر دارم؟ برای همین از خودم تدبیر به خرج دادمو حلقمو کردم تو انگشت وسطیمو راحت گرفتم خوابیدم نزدیکای صبح شد دیدم ای دل غافل دستم اینقدر درد میکنه که نمیتونم تکونش بدم پاشدم دیدم واااااای  خدای من انگشت وسطیم ورم کرده و حلقه توش گیر کرده هر کاری کردم حلقه که دیشب راحت تو رفته بود مگه در میومد انگشتم اندازه یه پرتقال شده بود اونم از نوع کبودش . هول شده بودم صبح جمعه چکار کنم خدا افشینو از خواب بیدار کردمو جریانو بهش گفتم اونم مونده بود چطوری این حلقه رو در بیاره هر چی ابو صابونم زدم افاقه نکردو انگشتم هی داشت بدتر باد میکردو بزرگتر میشد میترسیدم بترکه  دیگه از پرتقال بزرگتر چی میشهفکر کنم گریپ فروت نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ افشین رفت هرچی آچارو انبردستو اینا داشتیم آوردو افتاد به جون انگشتم حالا هی من گریه کن هی اون انبردستو فشار بده نشد که نشد از ترس قطع شدن انگشت نازنینم داشتم دق میکردم که افشین زنگ زد خونشونو پدرو مادرشو از خواب بیدار کرد مامانشم گفت بدو بیا اینجا من یه کارش میکنم خبر نداشت که اینقدر وحشتناکه ماجرا. منم پاشدم دوان دوان رفتم اونجا که اونا هم با دیدنه انگشت اندازه پرتقال من اونم از نوع کبودش وحشت کردن. پدر شوهرم کلی گاز انبرو انبردستای بزرگ بزرگ که فکر کنم خر انبردست بودن آوردو افتاد به جونه انگشت عروسش حالا من بدبخت نه روم میشد دادو هوار کنم نه حرفی بزنم عین یه آدمه مظلوم که فقط میخواد انگشتش قطع نشه اشک از گوشه چشام میومد پایینو این انگشتره بریده نمیشد که نمیشدیاد مظلومیت خودم که میوفتم دلم کباب میشه قربون خودم برم مادر شوهرمم هی میگفت میرین انگشتر زخیم میخرین فکر اینجاشم میکردین اگه پرپری بود با یه فشار میشکست . پدر شوهر بیچاره که دید من دارم میمیرم زیر این همه درد نتونست تحمل کنه و گفت من نمیتونم و رفت زیرزمین که اگه من خواستم دادو هوار راه بندازم راحت باشم ولی آخه من بدبخت از مادرشوهرمم خجالت میکشیدم. خلاصه مادرشوهرم اون گاز انبر گنده رو که لوله باهاش میشد برید نه انگشتره برلیانو بدست گرفتو افتاد به جون انگشت من حالا بکش کی بکش مگه لامذهب میبرید اون بیچاره هم اولش میترسید فشار بده بعدا دعوای عروس مادرشوهری درست شه که ببین انگشت عروسشو به چه روز انداخته هر فشاری که میداد کلی معذرت خواهی میکرد آخرش گفتم مامان ترو خدا هر چی زور داری به کار بنداز من هیچیم نمیشه انگشتم داره قطع میشه تورو خدا من از دستت به خدا ناراحت نمیشم که یهو رگ غیرتش به جوش اومدو آنچنان زوری زد که حلقه نصف شدو انگشت بد بخت من آزاد شد................. حالا تصور کنین قیافه منو با انگشت ورم کرده و مادر شوهری که گاز انبر بدستشه از درد داشتم میمردم ولی چه کنم که این آداب دانی منو کشته نمیتونستم یه آی بگم. مادر شوهرم کلی ازم تعریف کرد که وای چه عروس مظلومی گیرمون اومده  و این همه درد کشید یه آی نگفت بمیرم براش و خلاصه شدم گل سر سبد عروساش که کلی دستم توسط مادر شوهر گرام آشو لاش شده بودو یه آی نگفته بودم از اون به بعد هر جا مینشست از حجبو حیای من تعریفو تمجید میکرد و تازه گفت این انگشتر که دیگه به درد نمیخوره هر وقت خواستی حلقه بخری خودم برات میخرم عزیزم عروس گلم منم کلی خودمو لوس کردم . البته بگما هنوز نرفتم حلقه بخرم چون یکی دیگه داشتم ولی بخرم حتما پولشو ازش میگیرم. وقتی حلقرو به یه طلا فروشی نشون دادم با تعجب گفت: دست کدوم بدبختی تو این حلقه بوده ..............

تا یه ماه دستم درد میکردو کبود بود تا خوب شد اینم یه خاطره عبرت آموز خانوما بخونن یاد بگیرن.شب که خواستین بخوابین اصلا عیبی نداره که عاشقاتون نفهمن شوهر دارین فکر انگشت عزیزتون باشین.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه هفتم مهر 1388 توسط نازی
درباره وبلاگ
معشوق من انسان ساده ای است ...انسان ساده ای که من اورا در سرزمین شرم عجایب چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت در لابلای بوته هایم پنهان نموده ام.
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin