تبليغاتX
ناگفته های تنهایی
امشب به قصه دلم گوش میکنی فردا مرا چو قصه فراموش میکنی

از طرف دوست خوبم حامد دعوت شدم به يك بازي كه البته مخصوص شب يلدا بود ولي بنده بعلت باز نشدنه قسمت مديريت وبلاگم و همچنين سرماخوردگي مفرط امروز بازي ميكنم. اين طور كه از جوانب امر پيداست بنده بايد 5 تا از خصوصيات خودمو كه خوانندگان وبلاگم از اون بيخبرند رو بگم يعني بيام قشنگو تميز آبروي چندينو چند سالمو ببرمو شما ها با اخلاقاي قشنگ قشنگ بنده آشنا بشين. قبل از هرچيز بگم خنده و شوخيو اينچيزا ممنوع نشنوم كسي بگه آآآآآآآآآآآآآآآآ  اگه به افشين نگفتم....... نشنوم كسي بگه آخ آخ يعني تو...... بالاخره يه بار ميخوام روراست باشم ديگه پس شروع ميكنم.

۱-اولين ويژگيه بنده كه بسيار مورد توجهه خاص و عامه عجول بودنه. يعني اگه اراده كنم كاريو انجام بدم سريع بايد انجام بشه بي چونو چرا... اگه نصف شبم شده بايد چيزيو كه هوس كردم بيابم.... اين خصوصيت بنده در بعضي موارد خوب و در بعضي مواردم بده. مثلا من تازه 3 ماهه حامله بودم كه تمام سيسمونيه برديارو خريده بوديم  مادر  بيچارم ميگفت حالا بذار يواش يواش ميخريم ولي من گوشم بدهكار اين حرفا نبود و در عرض يك هفته تمام وسايل ني ني تو اتاقش بود. يا اينكه لباس عروسيه بنده 3 ماه قبل از عروسيم توسط خياط دوخته و آماده شد و از همه شيرينترش اينه كه وقتي مهمون دارم از يه هفته قبل همه كارام رديفه و هيچ كاري ندارم جز اينكه به خودم برسم. اينا قسمت خوب قضيه بود ولي اين عجول بودن خيلي جاها هم كار دستم داده كه نگم بهتره.... يه چيزي مثل از حول حليم تو ديگ افتادن....

2-     دومين خصوصيت شيك بنده اينه كه اينجانب اصلا هيچ علاقه اي به خانه داري آشپزي بچه داري و كلا هر آنچه مربوط به كدبانو گريه نداره كه اين خصوصيتم به مادربزرگ پدري رفته كه هنوز نميدونه تو قرمه سبزي لوبيا ميريزن يا لپه..... اصلا تو عمرش دست به سياهو سفيد نزده فقط به خودش رسيده و روز بروز ترگل ورگل تر شده. البته بنده اوايل زندگي بصورت عشقي اينكارارو انجام ميدادم ولي از بدنيا آمدن برديا ديگه واقعا مجبورم . اينم بگم كه با اينكه كدبانو گريو دوست ندارم ولي دست پختم عاليه مثلا قيمه و قرمه سبزيه منو تا حالا كسي رو دستش بلند نشدهو حلوا و شله زرد بنده لنگه نداره و هينطور پاش بيوفته خانههداريمم عاليه ولي من عاشق اينم كه بيشتر به خودم برسم تا به خونه زندگيم و هميشه از زنهايي كه دائم تو آشپزخونه هستند بيزارم . هميشه قبل از اومدن افشين كارامو تموم ميكنم و آشپزخونرو تعطيل ميكنم .

3-     سومين خصيصه كه هيچوقت ازش رهايي نميابم خندينه در تمام موارد زندگيه . بنده چه در خوشحالي و چه در ناراحتي دائم نيشم تا بناگوشم بازه براي همين هيچكس نمیتونه بفهمه كه من كي ناراحتم كه خوشحال. اين ويژگي خيلي جاها به ضررم تموم ميشه مثلا در اوج ناراحتي و عصبانيت از دست كسي بجاي اينكه دعوا كنم همش ميخندم طرفم خوب جدي نميگيره ديگه. ولي همين خنده خيلي جاها كارمو پيش ميبره. بعدشم اينو بگما آدماي خوش خنده مثل بنده دير پير ميشن.

4-     چهامين ويژگي تيز بينيه . اين يعني اينكه بنده يك جفت چشم تيز بين خدا بهم داده كه خيلي جاها كار دستم ميده يعني يه چيزاييو كه نبايد ببينم ميبينمو ..... هميشه همه چيو زودتر از بقيه ميفهمم . كوچكترين تغييريو سريع متوجه ميشم يا چيزايه ريزيو كه به عقل جنم نميرسه رو هوا زدم. اين  بنظرم خوبه نميتونه جزو ويژگيهاي بد باشه.

5-     پنجمينشم اينه كه از نيت قلبي آدما سريع با خبر ميشم يه حس ششم فوق العاده قوي كه مثل دروغ سنج عمل ميكنه و سريع حرفاي هر كسيو ميفهمم كه از ته دلشه يا دروغ ميگه اين خصوصيت باعث شده كه تعداد دوستاي كمتري داشته باشم چون خيلي زود از قلبشون آگاه ميشم براي همين دوستاي انگشت شماري دارم. خيلي وقتا از آدما يه چيزايي دستگيرم ميشه ولي به روي خودم نميارم .

البته به تمام خصوصیات بالا خودخواه بودنو زود رنجی رو هم اضافه کنین.

      

خوب اين 5 تا از خصوصيات بنده كه براتون شرح دادم. حالا فكر كنم بايد  تا از دوستامو دعوت كنم به اين بازي . از زيزرش در نرينا ادامه بدن اين بازيو.

من این دوستا مو به بازی دعوت میکنم:مینا,امیررضا,سپیده,جانان,مهدی شاهین 

باور کنین انتخاب میون دوستا خیلی سخت بود ولی باید ۵ تا میشد دیگه.


پ.ن۱: از همه دوستام که تولدمو با کامنتای بسیار زیباشون تبریک گفتن خیلی خیلی ممنونم.

پ.ن۲: وبلاگم یک ساله شد اینو مدیون حضور دوستایی مثل شما هستم. پس تنهام نذارین.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه دوم دی 1388 توسط نازی
و من آغاز شدم .... چه قشنگ است حس آغازی دوباره...

در ساعت ۶ صبح روز تاسوعای سال ۱۳۵۶ من آغاز شدم. فرزند دوم خانواده با پدرو مادری همیشه عاشق و فداکار........

تاریخ تولد فقط و فقط یک وسیله است تا فراموش نکنی آمدنت را ...

امروز می خواهم دیروزم ,امروزم و تنهاییم را قاب بگیرم و به آن نگاه کنم.از تنهایی تا تنهایی , از تولد تا امروز و حتما از امروز تا مرگ...

دوستانم و خانواده ام یکی یکی زنگ زدند و تبریک گفتند و هنوز تنها نشسته ام در چهارچوب ساخته دست خودم و زمانه , محصور شده در سال و ماه و هفته...

رگهای متورم شده ام را مینگرم و به همه بدنم از فرق سر تا نوک پا. همه جا را خوب می نگرم و بار دیگر به یاد گذشته ها میوفتم . از اولین تصویرهای بی کلام ۳ یا ۴ سالگی تا مدرسه, از مدرسه تا مدرسه, از زندگی تا امروز,از سلام تا سلام . اما همیشه امروزم را بیشتر از دیروزم دوست داشته ام. حتی اگر روز سختی باشد.

و چه کسان بسیاری که در این ۳۲ سال دیده ام چه دوستان نزدیک و همسانی و چه انسانهای دور و غریبی از من. و کسانی که دوستشان داشته و دارم که دیگر نیستند و من دلم برایشان تنگ است و چقدر دوست داشته ام و عاشق شده ام, به خدا فکر کرده ام , شاد بوده ام و چقدر دلم گرفته بوده , فکر کرده ام اشک ریخته ام و غصه خورده ام و حالا همه تاریخ را نگاه میکنم...

۱۰ سال پیش  بسیاری از عادتهای امروزم را نداشته ام, مثلا عادت به ..... یا عادت به..... حتی عادت به..... نه نه اصلا نداشته ام و ۲۰ سال پیش عادت به ......را هم نداشته ام! حالا که ۳۲ ساله شده ام میبینم که چقدر عادتها دارم . چه زیادند این تکرارها و شاید کم نباشند عادتهایی که دیگر عادت من نیستند . با مرور زمان اندیشه و یا شاید جبرو خفقان....

امروز یک روز دیگر به مرگ نزدیک شده ام و ادامه دارم...

باز هم دیدن آدمهای عجیب تر از امروز و باز هم ... تا وقتی که ... ساله شوم و تمام شوم.

سعی میکنم عاشق زندگی کنم, ساده , صادق,بی ریا و ...زندگی کنم هر چند اطرافیانم ضد این باشند.

هنوز آرزوهایی دارم که به آنها نرسیده ام پس برای آنها تلاش خواهم کرد هر چند دور از دسترس ولی بدستشان میاورم.

امروز از پوسته ۳۲ خود جدا شدم و وارد پوسته ۳۳ خود میشوم. سعی میکنم خوشحال باشم هر چند تنها ولی آزاد...

همه دوستانمو دعوت میکنم به این ترانه  احتمالا جناب ستار برای من خونده باشه گوش بدینو عکسای کودکیمو تماشا کنین....

نازگلک

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم آذر 1388 توسط نازی
بعد از اينكه كلي خونرو ترو تميز ميكنيو دستمال كشيو جارو و.... حسابي خسته و كوفته يه فنجون شير قهوه  داغ  براي خودت ميريزيو لم ميدي جلوي لپ تاپت و از برديا هم مطمئني كه تو اتاقش مشغول ديدن سي دي مورد علاقشه حسابي تو خودتيو مشعوف از كار روزانه كه به خودت ميايو به ساعت نگاه ميكني كه اي دل غافل الان يه ساعتي هست هيچ صدايي از پسرت نمياد يه خودي تكون ميديو با غرو لند از جايي كه واسه خودت درست كرده بودي بيرون ميايو ميري تو اتاق پسرت فكر ميكني با چه صحنه اي مواجه ميشي ؟؟ هر كي تونست حدس بزنه جايزه داره.......

 

واي خدا دلت ميخواد آنچنان فريادي بزني كه گوش فلك كر بشه يا خودتو قيمه قيمه كني .... تمام اتاق توسط برديا با يك عدد پاستل منفجر شده خداياااااااااااااااا تمام ديوارا به اضافه شيشه تلويزيون به اضافه مبلها و حتي فرش كف اتاقش كه رنگش آبي بوده و همينطور آيينه هاااا زير خطو خطوط كجو معوجي كه توسط پاستل كشيده شده گم شدند. فقط خط ميبيني ديگه بجاي اينكه خون جلوي چشماتو بگيره خط جلوي چشماتو گرفته ديگه نعره هم بزني هيچ كارساز نيست  دلت ميخوا د بميري و اون صحنه رو نبيني اي داد بيداد الان پدر بچه هم از راه ميرسه اونوقت ميخواي چي جواب بدي بگي من لم داده بودم پاي اينتر نت  برديا هم مشغول بوده همينجور كه خون خونتو ميخوره يه دستمال برميداري يه امتحانكي ميكني ببيني چي ميشه با كمال ناباوري ميبيني كه با يه دستمال كمي خيس همه چي داره عين اولش ميشه اينجاست كه بر پدرو مادر سازنده پاستل رحمت ميفرستي . اميدوارم يك در دنياو صد در آخرت نصيبت بشه كه همچين چيزيو اخترع كردي  وگر نه من چه ميكردم با اين همه خطوط رنگي حالا هم ميخوام برم چند تا پاستل ديگه بخرم براي روز مبادا نكنه قحطيه پاستل بياد وسيله ايست بسي مفيد براي سرگرم نمودن كودكان و بيخطر . اصلا دلم ميخواد يه كارخونه پاستل سازي بزنم در شكلها و رنگهاي گوناگون براي كودكان تا دلشون ميخواد خط خطي كنند و لذت ببرندو پدرو مادرها هم براي خودشون لم بدن پاي اينتر نت.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط نازی
 و اینگونه بود که پس از ۳ ماه آشنایی پروردگار مقدر داشت که بتاریخ روز جمعه ۲۲ آذر سال ۱۳۸۱ ساعت ۲ بعد از ظهر در خانه پدری محرم شویم به تمامی ابعاد وجودمان,جسم و روح, و محرم بمانیم تا مرگ ما را از هم جدا کند...........

با وجود بارش شدید برف چه گرم بود محفلمان و گل رز صورتی میان قران که شاهد عاشقیمان بود تا امروز باقیست میان سوره یاسین که من خواندم هنگام محرم شدنمان............

و من هنوز بعد از گذشت ۷ سال طعم اولین بوسه عاشقیمان را بیاد دارم.........

 

این آهنگ شاهکار بینش پژوه  خیلی خیلی مورد علاقمه بهش گوش کنید.

 کنارم بخوابو......

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم آذر 1388 توسط نازی
اجازه دهیم دیگران آزاد باشند. آزاد در خواستن و پذیرش ما,آزاد در نخواستن و رد ما.

اجازه بدیم دیگران در دوست داشتن ما و در دوست نداشتنمون آزاد باشند.

اگر این جملات قلبتونو بدرد آورد و احساساتتونو جریحه دار کرد, فقط برای دقیقه ای فکر کنید آنهایی که آزادند شما رو دوست نداشته باشند , می توانند همه آنچه که هستید را دوست داشته باشند.

چون عشق ورزیدن و دوست داشتن فقط در آزادی میسر است, نه با باید ها و تعهدات و نه با زورو اجبار.

پس بیایم اجازه بدیم همه اطرافیانمون آزاد باشند و در کنارمون احساس آزادی کنند.

آزاد از اینکه افکارمونو رد کنند و نپذیرند. آزاد از این که عقیدمونو به شدت به بحث و مشاجره بکشونند.

پس اونایی که شما رو انتخاب و حمایت می کنند, اونهایی هستند که شما رو به دلیل باورهاتون و اونچه که هستید قبول دارند, نه بخاطر آنکه از شما خجالت می کشند , میترسند و یا مجبور به تحمل شما هستند.

حمایت کنندگان ,مشوقین و مبلغین دروغین , بزرگترین دشمنان شما و چاپلوسان خطرناکی هستند که باید از شرشان خلاص شوید.

آنهایی که در کنار ما احساس آزادی میکنند بیشتر برامون احترام و منزلت قائل هستند.

انسانها افرادی را حمایت و تایید میکنند که آزادی اونا رو پذیرفته باشند.

آزادیخواهان هرگز با هم نمی جنگند, همچنین انسانهایی هستند که احساس زادی میکنند.

کنترل کردن دیگران فقط اونارو از ما دور میکند.

سعی در کنترل کردن دیگری  تلف کردن انرژی و وقت است و درست مانند این است که بخوایم باد را در ظرفی ذربسته نگهداریم.

اون وقتی را که صرف کنترل دیگران میکنیم همان وقتیه که اوقات آزادی خودمونو به هدر میدیم.

من یاد گرفتم که همونطور که خودم در خواسته هام آزادم باید بگذارم دیگران هم آزاد باشند.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم آذر 1388 توسط نازی
کلی تلاش کردم اون فیلمیو که در سن ۱۰ سالگی یه نقشایی توش داشتم با اون قیافه کالو نارسم دست افشین نیوفته تا مضحکه خاصو عام نشم ولی دیشب همه تلاشم بی ثمر شد از دست این کانالای ماهواره ای خداااااااااااا آدم به کی شکایت ببره .

دیشب اون فیلم رو یکی از شبکه های ماهواره نشون داد و افشین منو با اون قیافه جوجه دید حالا بخند کی نخند اینقدر مسخرم کرد که نگو . خداییشم خیلی قیافم خنده دار بود . من کلی مسخره شدم تازه این وروجک بردیا رو نگو یه قاه قاه خنده ای گذاشته بودو جیغ میزد مامان نازیو مامان نازیو آبروم رفت البته خودمو نباختما کلیم خندیدم ولی حرصم درومده بود از اینکه از این به بعد افشین سوژه خوبی گیر آورده بود عصبانی شدم . تا موقع خواب بهم خندیدن و منو با خنده روانه دنیای خواب کردن خدا کنه امروز که میاد خونه یادش رفته باشه که چه همسر هنرمندی داره که در ۱۰ سالگی هنرشو عرضه کرده.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم آذر 1388 توسط نازی
سلام. بدلیل پاره ای از کارهای عقب افتاده از جمله تعویض گواهینامه رانندگی از ۲شنبه تا امروز شنبه در تهران بسر بردم.کلی دیدو بازدیدو کلی آبوهوا عوض کردم الانم که مثل لاستیکهای پنچر شده در قزوین بسر میبرم.

جونم براتون بگه آخه این پلیس+۱۰ واقع در میدون ونک که نزدیکترین مکان به منزل پدریم بود نمیدونم چرا باید در طبقه سوم واقع شود اونم با پله هایی ازنوع پدر در آر. منم که به هیچ عنوان حاضر به استفاده از آسانسوری که عده ای از آقایون غریبه . عجیبه سوار آن میشوند نیستم و اصلا هم در صورت مرگ حاضر به تخطی از قانون خودم نمیباشم پس دندم نرم شونصد دفعه باید برای تکمیل پرونده پله های مزبور را بالا پایین کنمو هی تو دلم به خودم لعنت بفرستم که چرا من اینقدر چندشم...............

بعدشم که ای خداااااااااااا ای فلکککککککککک چرا باید عکس گواهینامتو رد کننو مجبور بشی بری دور میدون ونک عکس فوری بندازی اونم از نوع با مقنعه که شکل میمون بشی. آخه یکی نیست بگه عکس انسان باید طوری باشد که همانگونه در جامعه رویت میشود با این عکس که اگر پلیس منو بگیره که باید کلی قسمو آیه بخورم که اونی که تو عکس الصاقی گواهیناممه خودمم. حالا همه اینا بکنار چرااااااااااااااااا باید عکاسی که بالجبار باید ازت عکس بگیره وقتی میاد ژستتو درست کنه اینقدر بوی تعفنه سیگار اونم از نوع شدیدش مخلوط با عرق بده که باید خودتو همچین کنترل کنی تا یه موقع روش بالانیاریو کار گواهینامت به تعویق بیوفته.

تازشم یه چرای دیگه هم دارم. چراااااااااااااا/ میری معاینه چشم اون دکتر بی انصافه ۶۶۰۰۰ تومن میگیره بعد فقط دوتا علامت نشونت میده و یه مهر میزنه میگه برو آخه یعنی با همون فهمید من چشمام تیز بینه,فهمید من لنز نمیذارم, فهمید من صلاحیت رانندگی دارم آخه آدم درد دلشو بکی بگه.

ولی بین همه این چراها یک عالمه دوستی محبت صفا عشق............

۲ روزو با دوست گلت سپری میکنیو هی بهم عشق میدین هی بهم صفا تیکه پاره میکنین در آخرم هم تو کلی انرژی میگیری هم دست جونت.

بعدشم به یاد دوران تجرد که سروتهتو میزدن خونه عمه مهینت بودی با یک عالمه حرفو اتفاقات جالب که برات افتاده یک روزو با عمه و پسر عمت سپری میکنیو خوش میگذرونی با معجونو قلیونو لازانیا پذیرایی میشیو . از دستگاه پرورش اندام پسر عمه جانت هم بی نصیب نمیشیو تازه نیم ساعتم تردمیل میزنیو بعدشم پسر عمه جانت کیف گوشی موبایلشو که فوق العاده خوشگله بعنوان کادو میده بهت چه شود . کلی انرژی گرفتیو خوشبحالت شده که عمو شیطونه هم از راه میرسهو اعتماد به نفستو میبره رو هزار . از وقتی یادته این عمو جونت خیلی خیلی شیطونو دختر کش تشریف داشتن همچین دقیق راجع به جمعیت نسوان نظر میدن که نگو حالا وقتی عمو شیطونه تا میبینتت ور اندازت میکنه و بهت میگه کلی از هیکلت خوشم میاد دیگه ببینین آدم باید تو هوا سیر کنه یا نه!!!!!!!!!!!

این چند روز اصلا از بردیا بیخبر بودم چون همچین چسبیده بود به مادر من که انگار منو نمیشناسه منم از خدا خواسته کلی کیف کردم. خدا این دل خوشو از آدم نگیره. تا میتونین شیطونی کنینو بخندین که همیشه جوون بمونین این تجویز نازیه برای همه دوس جونای وبلاگی.  البته بگما بعد از این روزای خوب امروز که برگشتم حالم بده  آخه چرا آخه چرا باید جایی باشی که هیچ تعلقی بهش نداری.


نوشته شده در تاريخ شنبه هفتم آذر 1388 توسط نازی
حاشا نکن عشق تو از چشم تو پیداست

چشمان تو لبریز از عشق و تمناست..............



پ.ن۱: عاشق اون لحظه ای هستم که با یه لقمه نون پنیر سبزی  تو دستت که برای من گرفتی داری دنبالم میگردی. اصلا آقا اجازه! من مخصوصا بعضی شبا میگم گشنم نیست تا تو برام لقمه بگیری بعد من با ولع وصف ناپذيري بخورم.

پ.ن۲: از دست این فضولای آشنای موجود در وبلاگ آدم هرچیزیو نمیتونه بنویسه. این روزا اینقدر تیترهای درشت درشت دارم برای گفتن ولی خدایا دارم میمیرم از نگفتن. فضولا میشه یه چند روزی دست از سر منو تیترهام بردارین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن۳: وقتی پشت چراغ قرمزی که تازه سبز شده ماشین جلوییتون اصلا بلد نیست راه بگیره و حرکت نمیکنه شما هم دارین کلی بهش بدوبیراه میگینو از عصبانیت ابروهاتون تا تو چشماتون اومده و تمام موهاتونو در اون لحظه دارین یکی یکی میکنین تا یارو حرکت کنه ولی ثانیه ها همینطور دارن میگذرن و عنقریبه چراغ دوباره قرمز بشه حالا تصور کنین در اون حالت عصبانیت مفرط که دیرتونم هست یهو ببینین یه آقا پسر خوشگلو مامانی تو یه ماشینه مورانو مشکی عینک دودیشو ورداره بهت چشمک بزنه . حالا تو نمیدونی کله قند تو دلت آب کنن یا بری بگیری طرفو بزنی.اول میخوای یه فحشی چیزی نثارش کنی ولی کرور کرور اصالت خانوادگیتو اصل و نسبت میان جلوی چشمات سعی میکنی فقط نگاش کنیو هیچی نگی. آقا اجازه! من ماشین مورانو مشکی میخوام!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن۴:تو آذر تولد چند تا از دوستامه از همینجا تولد همشون مبارک امیدارم ۱۲۰ ساله بشن و به همه آرزوها قلبیشون برسن.

پ.ن۵: اصلا به من چه که چشمای بعضیا مثل فنجونه قهوه میمونه خوب منم خواستم فالمو از توش  بگیرم  عمرا پشیمون باشم خوب مگه چیه؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه یکم آذر 1388 توسط نازی
باران رویاست...

میان بالهای شب می خزد,به پنجره های بسته دست میکشد و در میان رازها راه می رود.

باران رویاست...

آرزوها را صدا می کند,در کوچه های گذشته قدم میزند و هیچ نمیپرسد. همه چیز را میداند.

باران رویاست...

و رویاها به بارانی شسته خواهد شد,تو نیز بارانی میان رویاهای من,تا صبحدم قدم میزنی. رازها را نوازش میکنی. هیچ نمیپرسی. همه چیز را میدانی...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 توسط نازی

هفته ای که گذشت از روز سه شنبه تا جمعه تهران بودیم چقدر زود گذشت ولی خیلی برای روحیم موثر بود و کلی دلم وا شد چهارشنبه و پنج شنبه صبح رو با دوستام گذروندم و به یاد گذشته کلی شیطونی کردیم . اول خونه نیلوفر رفتم با اون دختر ۹ ماهه خوشگلش چقدر دلم براش تنگ شده خیلی ماشا...بانمک بود منو بفکر انداخت که برای بردیا استین بالا بزنم. سروین کوچولوی تپلو مامانی خیلی خنده رو بود خیلیم از من خوشش اومده بود اونروز ناهارشو از دست من خورد فکر کنم بتونم مادر شوهر خوبی براش باشم ولی این تا زمانی بود که من هنوز بدیدن فرنوش نرفته بودم . روز پنج شنبه رو با فرنوش گذروندم که کاندیدای عروسهای من به ۲ نفر رسید. فرنیک خانوم ۷ روزه خیلی خیلی خانومو ساکت بود عاشقش شدم الان اینقدر دلتنگشم که نگو کلیم دلم برای مامانش تالاپ تلوپ میکنه .آدم که پیش دوستای دوست داشتنیش باشه خیلی زمان تند میگذره صبح که رفتم اینقدر مشغول حرف زدن شدیم که من وقتی ساعتمو نگاه کردم با تعجب دیدم که از ۱۲ هم گذشته .............

منو فرنوش روزای خوش زیادی با هم داشتیم چه شیطنتهایی که باهم نداشتیم . وقتی فرنوش بهم گفت تا چند ماهه دیگه داره از ایران میره دلم شور افتاد خیلی حالم بد شد آخه اون تنها دوست قابل اعتماد منه که واقعا دوستش دارم از صمیم قلب. ناراحت شدم ولی براش آرزوی خوشبختی و آرامش دارم در کنار فرنیک و شوهرش. تمام اتفاقات اون ۲ ماهی که با فرنوش بودم تو کار فیلمسازی مثل یه فیلم اومد جلوی نظرم چقدر شیطنت میکردیم حالا میبینم وقتی فرنوش میگه بردیا به خودت رفته که از دیوار راست بالا میره دقیقا راست میگه. دستیار عمم آقای ن.گ که از دستیار کارگردانای معروفم بودو همچین دوتایی سرکار گرفته بودیم که بدبخت تا آخر اتمام فیلم هم نفهمیده بود سرکاره با اون موهای افشونش و اون کفش کتونی نارنجیش.........  اون زمان اصلا فکر نمیکردم سرنوشت منو فرنوش اینطوری رقم بخوره من تو یه شهر دیگه اونم که داره میره از ایران بطور کاملا اتفاقی .اون زمان پر بودیم از حس جوونی و شورو هیجان ولی الان پر از حس مسئولیت در برابر زندگیمون یادش بخیر همش فقط خاطراتی شده تو ذهنمون که هر وقت همدیگرو میبینیم کلی باهاش بخندیم .شب که اومدم خونه اصلا حالم خوب نبود کلی فکرای جور واجور تو مغزم میچرخید همش فکر میکردم قدر فرنوشو ندونستمو اون داره میره ......... دوست داشتم قبل رفتنش همش پیشش باشم فکر اینکه دوست عزیزم چقدر تو این مدت عذاب کشیده و صبورانه تحمل کرده آزارم میداد غم خودمو فراموش کرده بودم که قراره جمعه برگردم دوباره تو این شهر و تنهاییش. من اینقدر پر از شورو نشاطم که دوست دارم انرژیمو تخلیه کنم وقتی میام قزوین انگار تو قفسم و پر میشم از تمام اون انرژیهای مونده تو زیر پوستم . مثل این میمونه که یه پرنده رو که عاشق پروازه بندازی تو قفس.تو این ۲,۳ روزه برام پر بود از نشاط ولی فکر برگشتن مدام آزارم میداد که اونم کاریش نمیشه کرد همینه دیگه زندگی.

وقتی به یاد فرنوش میوفتم خجالت میکشم که حرفی از غم خودم بزنم .

فرنوش عزیزم امیدوارم همه چی طوری پیش بره که خانواده ۳ نفره شمارو به آرامشو سکون برسونه این تنها چیزیه که بهش نیاز داری

 


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388 توسط نازی
درباره وبلاگ
معشوق من انسان ساده ای است ...انسان ساده ای که من اورا در سرزمین شرم عجایب چون آخرین نشانه یک مذهب شگفت در لابلای بوته هایم پنهان نموده ام.
آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه
Blog Skin